top of page

چرا ما همان درد را تکرار می‌کنیم؟

تأملی روانکاوانه در باب وسواس تکرار

لحظاتی در درمان وجود دارد که بیمار، با چشمانی خسته و شرمسار، می‌پرسد:

«چرا این اتفاق مدام برای من می‌افتد؟»

آنها از همان بحث‌ها، همان درد عشق، و همان کناره‌گیری هنگام نزدیکی صحبت می‌کنند.
حالا آنها بهتر می‌دانند - اما با این حال، دوباره خود را اینجا می‌بینند.
و این به این دلیل نیست که آنها می‌خواهند رنج بکشند.
چون روح هنوز دنبال چیزی می‌گردد.

تکرار: اولین زمزمه فروید

فروید این پدیده مرموز را اجبار به تکرار نامید - تمایل عجیب و اغلب دردناک به بازآفرینی تجربیات گذشته، به ویژه آن‌هایی که با تروما یا فقدان گره خورده‌اند.
او در کتاب «فراتر از اصل لذت» (۱۹۲۰)، مشاهده کرد که چگونه برخی افراد، بارها و بارها، به شرایطی که به آنها آسیب می‌رساند، بازمی‌گردند، گویی که توسط یک نخ نامرئی کشیده می‌شوند.

«بیمار چیزی از آنچه فراموش کرده و سرکوب کرده است به یاد نمی‌آورد؛ او آن را به صورت عملی بروز می‌دهد.» - فروید

اما او همچنین دید که این تکرار تصادفی نیست. این یک تلاش ناخودآگاه برای تسلط بر چیزی است که بار اول نمی‌توانست به طور کامل احساس شود. تکرار زخم، در جستجوی پایانی متفاوت.

لنز امروز: آنچه اکنون درک می‌کنیم

روانکاوی مدرن این ایده را عمیق‌تر کرده است.

  • نظریه روابط ابژه به ما می‌آموزد که ما الگوهای ارتباطی اولیه - که اغلب دردناک یا ناسازگار هستند - را درونی می‌کنیم و ناخودآگاه دوباره آنها را جستجو می‌کنیم، به این امید که این بار تغییر کنند.
    ما تکرار نمی‌کنیم چون از نتیجه لذت می‌بریم. ما تکرار می‌کنیم چون حس آشنایی دارد... مثل خانه.

  • نظریه دلبستگی به ما یادآوری می‌کند که پیوندهای اولیه به طرح‌های عاطفی تبدیل می‌شوند. ما به دنبال همان نوع نزدیکی هستیم - حتی اگر آنها ما را رها کرده یا بترسانند - زیرا سیستم عصبی ما آن را "عشق" می‌نامد.

  • مطالعات تروما اکنون به ما می‌گویند که تکرار می‌تواند بازآفرینی یک تجربه پردازش نشده باشد. بدن، روان، ناخودآگاه - آنها بارها و بارها تلاش می‌کنند، درِ آگاهی را می‌کوبند و می‌گویند:

«الان این را حس کن. آن موقع حس کردنش امن نبود.»

در اتاق درمان: الگویی مقدس

در کار من با بیماران، تکرار، آسیب‌شناسی نیست. بلکه گفتار نمادین است.
این در بافت روابط، در رویاها، در انتقال خود را نشان می‌دهد.
این در بیماری زنده است که از من به خاطر «نبودن در کنارم» عصبانی می‌شود - درست همانطور که در کودکی احساس رها شدن می‌کرد.
این در کسی پدیدار می‌شود که شریک‌هایی را انتخاب می‌کند که از نظر احساسی در دسترس نیستند، بارها و بارها - هر بار به این امید که این یکی بماند.

این لحظات اشتباه نیستند.
آنها ناخودآگاه هستند که سعی می‌کنند داستان را تمام کنند.

و وقتی به آنها توجه می‌کنیم - به آرامی، بدون شرم - فضایی برای چیز جدید ایجاد می‌کنیم.
اصلاحیه نیست.
راه حل نیست.
اما یک شاهد.
و از آن، آغازی نرم برای دگرگونی.

پایانی ملایم: از تکرار تا شناخت

ما به زور از الگوهای خود خارج نمی‌شویم.
ما با تشخیص آنها رشد می‌کنیم - با آوردن تدریجی نور به اتاق‌هایی که بسته نگه داشته‌ایم.

به کسی که این را می‌خواند، کسی که از دور زدن همان درد خسته شده است:
این ضعف نیست که تو را برمی‌گرداند.
حسرت است.
امید است.
این خودِ عمیق‌تر است که می‌خواهد به شکلی که هرگز نبوده دیده شود.

و وقتی دیده می‌شود - واقعاً دیده می‌شود - الگو نرم‌تر می‌شود.
درد صدایی پیدا می‌کند.
و زندگی، به شیوه‌ی آرام خود، دوباره آغاز می‌شود.

bottom of page