top of page

وریتی؛ وقتی دیگری باید هیولا شود

Writer: Mental Majesty
Mental Majesty
2 days ago
13 min read

Updated: 19 hours ago

خوانشی روانکاوانه از میل، همانندسازی و دفاع در برابر حقیقت

هشدار: این نوشته داستان و پایان فیلم را فاش می‌کند.


لوون قرار است کتاب‌های وریتی را ادامه دهد. اما ورود او به زندگی این نویسنده، به تدریج از ادامه دادن یک متن فراتر می‌رود: او به مردی نزدیک می‌شود که همسر وریتی است و درگیر گذشته‌ای میشود که دست‌نوشته‌ای پنهان، ادعا می‌کند حقیقت آن را آشکار کرده است.


از همینجا می‌توان سؤال دیگری را جایگزین معمای ظاهری فیلم کرد.


مسئله فقط این نیست که وریتی چه کرده است. مسئله این است که لوون برای رسیدن به چیزی که می‌خواهد، نیاز دارد وریتی چه کسی باشد؟


این پرسش، حقیقت بیرونی را بی‌اهمیت نمی‌کند. مرگ یک کودک، خشونت علیه یک زن و مسئولیت کسانی که در آن مشارکت می‌کنند، با تفسیر روانکاوانه از بین نمی‌روند. اما در این خوانش، لوون فقط شاهدی نیست که شواهد را کنار هم می‌گذارد. او در داستانی که می‌خواند، برای خودش نیز جایگاهی پیدا می‌کند.


هر صفحه درباره‌ی وریتی، چیزی درباره‌ی آینده‌ی احتمالی لوون می‌گوید.


اگر وریتی آن زن هولناکی باشد که دست‌نوشته توصیف می‌کند، خواستن ِ جرمی معنای دیگری پیدا خواهد کرد. لوون دیگر صرفاً زنی نیست که به همسر زن دیگری میل دارد؛ می‌تواند کسی باشد که مردی گرفتار را نجات می‌دهد.


و اینجاست که جستوجوی حقیقت، با نیاز به بیگناه ماندن در نگاه خود گره می‌خورد.


دست‌نوشته؛ متنی که هم افشا می‌کند و هم اجازه می‌دهد

دست‌نوشته، وریتی را زنی معرفی می‌کند که از مادری خشمگین است و خود را مسئول مرگ دخترش می‌داند. نامه‌ی پایانی، برعکس، ادعا می‌کند این متن یک تمرین داستان‌نویسی بوده است. نامه همچنین جرمی را متهم می‌کند که پس از خواندن نوشته و واقعی پنداشتن آن، برای کشتن وریتی اقدام کرده است. هیچ یک از این دو روایت، صرفاً به دلیل نوشته‌شدن، حقیقت اثبات‌شده نیست.


اما پیش از آنکه نامه پیدا شود، دست‌نوشته کاری مهمتر از انتقال اطلاعات انجام داده است: به لوون امکان داده درباره‌ی آدم‌های خانه مطمئن شود.

این قطعیت، از صمیمیت ظاهری متن تغذیه می‌کند. نوشته پنهان است؛ چیزهای شرم‌آور می‌گوید؛ نویسندهاش را رسوا می‌کند. بنابراین می‌توان تصور کرد که لوون با خودش می‌گوید: کسی چنین چیزهایی را درباره‌ی خودش نمی‌نویسد، مگر اینکه حقیقت داشته باشند.


اما خصوصی بودن ِ یک نوشته، صداقت آن را تضمین نمی‌کند. همانطور که بی‌رحمانه بودن ِ اعتراف، واقعی بودن ِ آن را ثابت نمی‌کند.

نکته‌ی روانکاوانه این است که  لوون فقط متقاعد نمی‌شود؛ چیزی نیز از متقاعد شدن به دست می‌آورد.


او با این روایت می‌تواند هم جرمی را بخواهد و هم تصویر اخلاقی خود را حفظ کند. لازم نیست میلش را به عنوان میلی پیچیده، همراه با رقابت، حسادت و احساس گناه تجربه کند. داستانی در اختیار دارد که در آن خواستن ِ او با نجات‌دادن یکی می‌شود.


پس دست‌نوشته دو کار را همزمان انجام می‌دهد: ظاهراً از شرارت وریتی پرده برمی‌دارد و در همان حال، میل لوون را قابل‌دفاع می‌کند.


در این خوانش، اهمیت نوشته فقط در محتوایش نیست؛ در خدمتی است که به روان خواننده‌اش می‌کند.


وریتی ِ بد، جرمی ِ خوب و لوونی که باید بی‌گناه بماند

اینجا مفهوم دوپاره‌سازی در اندیشه‌ی ملانی کلاین راهگشاست. در دوپارهسازی، جنبه‌های دوست‌داشتنی و تهدیدکننده‌ی خود و دیگری از هم جدا نگه داشته می‌شوند. به جای تحمل این واقعیت که یک نفر می‌تواند هم مطلوب باشد و هم آسیب‌زننده، روان خوبی را در یک سو و بدی را در سوی دیگر قرار می‌دهد. آرمانی‌سازی ِ یک نفر و بد دیدن ِ مطلق ِ دیگری می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند.


در خوانش ما، جهان لوون به این صورت سازمان پیدا می‌کند: وریتی حامل خطر و تباهی است؛ جرمی حامل رنج و مظلومیت؛ و خود لوون حامل مراقبت و امکان نجات.


اما این تقسیم‌بندی فقط درباره‌ی دیگران نیست. به لوون کمک می‌کند بخش‌هایی از خودش را نیز از دید خارج کند.


تا وقتی تصاحب‌گری فقط ویژگی وریتی باشد، لوون لازم نیست میل خود به گرفتن جای او را تصاحبگرانه ببیند. تا وقتی فریبکاری به وریتی تعلق داشته باشد، می‌توان نقش حذف‌کردن، انتخاب‌کردن و نادیده‌گرفتن ِ اطلاعات را در رفتار خود ندید.


به زبان این دفاع:

«اگر او به اندازه‌ی کافی بد باشد، دیگر لازم نیست درباره‌ی خوبی ِخودم سؤال کنم.»


این به معنای آن نیست که لوون از ابتدا آگاهانه نقش‌های برای فریب خود ساخته است. دفاع روانی دقیقاً می‌تواند از جایی عمل کند که فرد تصور می‌کند فقط دارد واقعیت را می‌بیند.


همچنین لازم نیست نگرانی او از وریتی را کاملاً ساختگی بدانیم. یک برداشت می‌تواند بر نشانه‌هایی واقعی تکیه داشته باشد و درعین حال، کارکردی دفاعی پیدا کند. ترس و منفعت الزاماً یکدیگر را نفی نمی‌کنند.


لوون می‌تواند واقعاً بترسد و همزمان از آن ترس برای مشروع جلوه‌دادن ِ خواستن ِ خود استفاده کند.


اما هزینه‌ی این دفاع سنگین است: برای حفظ ِتصویرِ خوب از خود، باید دیگری از پیچیدگی انسانی‌اش تهی شود. وریتی دیگر زنی با گذشته، روابط، ترس‌ها و روایتی از خودش نیست؛ به مانعی تبدیل می‌شود که کنار رفتنش، ظاهراً به نفع همه خواهد بود.


لوون فقط جرمی را نمی‌خواهد؛ جایگاه وریتی را هم می‌خواهد

رابطه‌ی دو زن را نمی‌توان فقط به رقابت بر سر یک مرد تقلیل داد. لوون قرار است نوشتن ِ وریتی را ادامه دهد، لباس او را می‌پوشد و وارد رابطه با جرمی می‌شود. این حرکت به سوی جایگاه زن دیگر، در خود فیلم نیز برجسته شده است.


اینجا تفاوت میان حسادت عاشقانه و رشک اهمیت پیدا می‌کند. در صورت‌بندی کلاینی، رشک متوجه خیری است که دیگری دارد و از آن بهره می‌برد؛ همراه با این احساس دردناک که آن چیز نزد اوست، نه نزد من. این تجربه می‌تواند با میل به گرفتن یا بی‌ارزش‌کردن ِ آن خیر همراه شود.


با این نگاه، پرسش لوون فقط این نیست که «چگونه جرمی را از وریتی جدا کنم؟»


از این زاویه، بد دیدن ِ وریتی فقط راهی برای کنارزدن ِ رقیب نیست؛ می‌تواند راهی برای تحمل ِ رشک نیز باشد. اگر او سزاوار زندگی‌اش نباشد، داشتن ِ آن زندگی دیگر نشانه‌ی برتری او نیست. تبدیل می‌شود به بی‌عدالتی‌ای که گرفتن ِ جای او ظاهراً آن را اصلاح می‌کند.


در این خوانش، جمله‌ی نانوشته‌ی فانتزی چنین است:

«تو چیزی را داری که من می‌خواهم، اما چون شایسته‌اش نیستی، گرفتنش از تو تصاحب نیست؛ برقراری عدالت است.»

اینجا میل و اخلاق به شکلی خطرناک در هم می‌روند.


اما تناقض دیگری هم وجود دارد. لوون برای کنارزدن وریتی، به او نزدیک‌تر می‌شود. برای گرفتن ِ جای او، باید چیزی از شیوه‌ی بودن ِ او را نیز از آن ِ خود کند.


وریتی هم کسی است که لوون می‌خواهد از او فاصله بگیرد و هم الگویی که به سویش حرکت میکند.


پس نفرت، به معنای نبودن ِ همانندسازی نیست. در این رابطه، نفرت و همانندسازی می‌توانند یکدیگر را تغذیه کنند: «می‌خواهم تو نباشی، اما می‌خواهم جای تو باشم.»


همزاد؛ وقتی زنی که از او می‌ترسم، بیش از حد به من نزدیک می‌شود

در مقاله‌ی «امر غریب»، فروید نشان می‌دهد که ترس همیشه از ناآشنایی نمی‌آید. چیزی می‌تواند ترسناک شود چون آشنایی انکارشده‌ای را به ما بازمی‌گرداند. همزاد نیز می‌تواند حامل بخش‌هایی از خود، امکان‌های تحقق‌نیافته و خواسته‌هایی شود که فرد آن‌ها را بیرون از خودش تجربه می‌کند.

با این نگاه، وریتی برای لوون فقط یک رقیب نیست؛ آینه‌ای آزاردهنده است.

لوون در او چیزی را می‌بیند که می‌خواهد محکوم کند، اما رفتار خودش فاصله‌ی مطمئن میان آن دو را از بین می‌برد.


ترس اولیه می‌تواند چنین باشد: «این زن چه کاری ممکن است با من بکند؟»


اما در سطحی عمیق‌تر، پرسش دیگری شکل می‌گیرد:

«من برای گرفتن جای این زن، قادر به چه کاری خواهم بود؟»


این جابه‌جایی مهم است. تهدید دیگر فقط بیرون از لوون نیست. بخشی از آن به ظرفیت‌هایی مربوط می‌شود که در خودش نمی‌خواهد بشناسد.

رؤیای بوسه، این تعارض را در یک تصویر جمع می‌کند: لوون جرمی را می‌بوسد و ناگهان وریتی را به جای او می‌بیند. این صحنه رؤیاست، نه یک برخورد واقعی میان شخصیت‌ها.


می‌توان آن را حضور احساس گناه دانست؛ اما محدودکردنش به گناه، تمام پیچیدگی تصویر را نمی‌بیند.

رقابت، همانندسازی، ترس و حتی کشش به خود ِ رقیب می‌توانند در این رؤیا روی هم قرار بگیرند. معنای رؤیا لزوماً در یک پاسخ قطعی خلاصه نمی‌شود.


آنچه در خوانش ما اهمیت دارد این است که وریتی از رابطه کنار نرفته است. او به درون ِ میل راه پیدا کرده است.


اینجا لاکان نیز به فهم مسئله کمک می‌کند. در اندیشه‌ی او، میل فقط خواستن ِ یک چیز نیست؛ با پرسش از میل ِ دیگری نیز گره خورده است: دیگری چه می‌خواهد و من در خواستن ِ او چه جایگاهی دارم؟

پس لوون فقط نمیپرسد: «آیا جرمی را می‌خواهم؟»

پرسش دشوارتری هم وجود دارد: «چه چیزی وریتی را برای او خواستنی کرده بود؟ آیا اگر جای او را بگیرم، من هم به همان اندازه خواستنی خواهم شد؟»


از این منظر، جرمی علاوه بر مردی مطلوب، به کسی تبدیل می‌شود که انتخابش می‌تواند ارزش لوون را تأیید کند.

خواستن ِ او با خواستن ِ یک تصویر از خود پیوند می‌خورد: زنی که انتخاب شده، زنی که جایگزین نشده، بلکه برگزیده شده است.


اما همین نیاز، لوون را به وریتی وابسته نگه می‌دارد. تا وقتی ارزش خودش را با جایگاهی می‌سنجد که زن دیگری داشته، از او جدا نشده است؛ حتی اگر آن زن دیگر حضور نداشته باشد.


مادرِ دست‌نوشته؛ دشواری ِ تحمل ِ نفر سوم

در روایت دست‌نوشته، فرزندان برای وریتی رقیب رابطه‌اش با جرمی می‌شوند. مهم است که این را ویژگی ِ«وریتیِ دستنوشته» بدانیم، نه حقیقتی قطعی درباره‌ی زنی که فیلم امکان شناخت کاملش را از ما می‌گیرد.

از نظر تحلیلی، مسئله در این تصویر فقط نفرت از کودک نیست. مسئله، تحمل‌ناپذیر شدن ِ این واقعیت است که محبوب می‌تواند به کسی غیر از من نیز دلبسته باشد.


جرمی ِ پدر، دیگر فقط جرمی ِ همسر نیست. بخشی از توجه و عاطفهی او به رابطهای تعلق دارد که وریتی مرکز آن نیست.


در این خوانش، کودک نشانه‌ی محدودیت ِ تصاحب است: دیگری تماماً از آنِ من نیست؛ رابطه‌هایی دارد که من

تنها موضوع آن‌ها نیستم.


می‌توان خشونت ِ روایت‌شده در دست‌نوشته را فانتزی ِ حذف این محدودیت خواند. به زبان چنین فانتزی‌ای:

«اگر رقیب نباشد، دوباره همهچیز به من بازمیگردد.»


اما درست همینجا باید مرزی اساسی را حفظ کرد.

تجربه‌ی خشم، داشتن ِ فانتزی، ساختن ِ یک شخصیت داستانی، قصد ِ انجام ِ خشونت و ارتکاب ِ آن، یک چیز نیستند.


تمایز فرویدی میان واقعیت روانی و واقعیت بیرونی اجازه می‌دهد درباره‌ی معنای فانتزی فکر کنیم، بی آنکه آن را با رویدادی واقعی یکسان بگیریم. یک تجربه می‌تواند در روان اثرگذار باشد، بدون اینکه همان اتفاق در جهان بیرونی رخ داده باشد.


از این تمایز نباید نتیجهی معکوس گرفت و گفت: «پس حتی اگر وریتی مرتکب قتل نشده، نوشته ثابت می‌کند در ناخودآگاهش قاتل بوده است.»

این دیگر تحلیل نیست؛ تبدیل‌کردن ِ تفسیر به کیفرخواست است.

ما حتی نمی‌دانیم متن، بیان مستقیم فانتزی‌های شخصی نویسنده است یا ساختن ِ صدای یک راوی خیالی.

روانکاوی مجوزی برای حذف این فاصله نمی‌دهد.


پرسش قابل‌اتکاتر این است که چرا این تصویر از مادری، لوون را چنین آمادهی قضاوت می‌کند. چه چیزی در «مادر بد» وجود دارد که می‌تواند تمام تاریکی داستان را به خود جذب کند و بقیه‌ی شخصیت‌ها را از بررسی دقیق‌تر معاف سازد؟


جرمی؛ مرد مطلوبی که خشونتش را نمی‌توان به زن دیگری واگذار کرد

در میانه‌ی بحث درباره‌ی دست‌نوشته و نامه، خطر آن است که جرمی به حاشیه برود؛ گویی همه چیز به این بستگی دارد که همسرش چه کسی بوده است.


اما جرمی وریتی را می‌کشد. این رویداد صرفاً ادعای یکی از دو نوشته نیست. بنابراین حتی پیش از تصمیم‌گرفتن درباره‌ی درستی نامه، باید با خشونت او روبه‌رو شد.


سوگ او می‌تواند در فهم رفتارش اهمیت داشته باشد، اما فهمیدن ِ خشونت، آن را موجه نمی‌کند. گناهکاری احتمالی وریتی نیز مسئولیت جرمی را از بین نمی‌برد.


در خوانش ما، دفاع ِ آرمانی‌سازی می‌تواند اینجا به کار بیفتد: ویژگی نگران‌کننده‌ی مرد مطلوب، به شکلی بازتفسیر شود که همچنان مطلوب بماند. خشونت به قدرت، تصاحب به محافظت، و انتقام به نشانه‌ی عمق عشق تبدیل شود. این بازتفسیر با منطق کلاینی ِ حفظ ِ ابژه‌ی آرمانی از طریق کنارگذاشتن ِ جنبه‌های تهدیدکنندهاش همخوان است.


در نتیجه، پرسش لوون فقط این نیست که «جرمی چه مردی است؟»

پرسش این است که برای ادامه‌دادن ِ رابطه، کدام بخش از او را باید کوچک کنم؟


و همین پرسش، امنیت ِرابطه‌ی تازه را نیز متزلزل می‌کند. اگر خشونت را فقط با بد بودن ِ قربانی توضیح دهیم، چه تضمینی وجود دارد که روزی شخص دیگری نیز در همان جایگاه ِ «بد» قرار نگیرد؟


این پیشبینی ِ آینده‌ی داستان نیست. پیامد ِ منطقی ِ توجیهی است که خشونت را به‌جای انتخاب ِ عامل آن،

فقط نتیجه‌ی رفتارِ دیگری می‌داند.


ابهام درباره‌ی وریتی نباید به جرمی معافیت بدهد. پیچیدگی روانی شخصیت‌ها نیز به معنای برابر بودن ِ مسئولیت آن‌ها نیست.


نامه؛ لوون نمی‌خواهد چه چیزی را بداند؟

نامه پس از مرگ وریتی پیدا می‌شود و لوون محتوای آن را با جرمی در میان نمی‌گذارد. او با وجود این روایت تازه، همراه او به زندگی بعدی‌اش می‌رود.


اما اهمیت نامه فقط در این نیست که پاسخ دیگری به معما می‌دهد.

نامه جایگاه لوون را تغییر می‌دهد: او که تا آن لحظه درباره‌ی زنی دیگر داوری می‌کرد، حالا باید درباره‌ی داوری ِ خودش فکر کند.

دیگر فقط سؤال «وریتی چه کرده بود؟» مطرح نیست. سؤال این است: «من با چه اطمینانی قضاوت کردم؟

چه چیزی را خواستم؟ در چه اتفاقی سهم داشتم؟»


برای مواجهه با این پرسش‌ها لازم نیست لوون مطمئن شود نامه راست است. کافی است دیگر نتواند درباره‌ی درستی ِ دست‌نوشته مطمئن بماند.


اینجا میتوان از چارچوب بیون درباره‌ی دانستن و مخالفت با دانستن کمک گرفت. در این چارچوب، شناخت صرفاً جمع‌آوری ِ اطلاعات نیست؛ تحمل ِ معنای عاطفی ِ تجربه نیز اهمیت دارد. ترس از اینکه دانستن بیش از حد دردناک باشد، می‌تواند فرایند یادگیری از تجربه را مختل کند.


با این نگاه، مشکل لوون کمبود اطلاعات نیست. اطلاعات تازه وجود دارد. مشکل این است که اجازه‌دادن به آن برای تغییرِ فهمش، هزینه دارد.

او باید میان آنچه خوانده، آنچه دیده، آنچه خواسته و آنچه انجام داده پیوند برقرار کند. و این پیوندها می‌توانند رابطه، آینده و تصویرش از خودش را به خطر بیندازند.


پس تعبیر دقیق‌تر این نیست که «لوون چیزی نمی‌داند».

او می‌داند که روایت دیگری وجود دارد؛ اما می‌کوشد این دانستن، زندگی‌اش را تغییر ندهد.


این وضعیت را نیز نباید به سادگی سرکوب نامید. نامه از آگاهی او ناپدید نشده است. مسئله بیشتر شبیه بی‌اثرکردن ِ دانسته‌هاست: اطلاعات پذیرفته می‌شوند، اما پیامدشان پشت در می‌ماند.

به زبان این دفاع: «می‌دانم ممکن است اشتباه کرده باشم، اما نمی‌خواهم از این امکان نتیجه‌ای بگیرم که همه چیز را تغییر دهد.»

البته سکوت لوون را نمیتوان فقط با حفظ میل توضیح داد. ترس از مردی که خشونت او را دیده، وابستگی و نگرانی درباره‌ی آینده نیز می‌توانند در آن سهم داشته باشند. سکوت در برابر فردی خطرناک، به تنهایی نشانه‌ی انکار نیست.


اما در امتداد رفتارهای پیشین ِ لوون، می‌توان این سکوت را بخشی از تعارضی بزرگتر خواند: او باید از خودش محافظت کند، ولی همزمان با این پرسش روبه‌روست که از چه چیزی در خودش محافظت می‌کند؛ امنیتش، رابطه‌اش یا تصویری که در آن هنوز نجات‌دهنده است؟


احساس گناه؛ ترس از بد شدن ِ من یا نگرانی برای دیگری؟

نامه فقط عشق لوون به جرمی را تهدید نمی‌کند؛ روایت ِاو از خوبی ِخودش را نیز تهدید می‌کند.

اینجا تفاوت مهمی وجود دارد میان دو نوع پرسش: «اگر اشتباه کرده باشم، چه تصویری از من باقی می‌ماند؟» و «اگر اشتباه کرده باشم، چه بر سر آن زن آمده و سهم من چه بوده است؟»


اولی حول نجات ِتصویرِ خود می‌چرخد. دومی، دیگری را دوباره به مرکز نگرانی بازمی‌گرداند.


این جابه‌جایی به موضع افسرده‌وار در نظریه‌ی کلاین نزدیک است؛ نه به معنای ابتلا به افسردگی، بلکه به معنای تحمل این واقعیت که عشق و نفرت می‌توانند متوجه یک نفر باشند، و اینکه خود ِ من نیز می‌توانم به کسی آسیب بزنم که دیگر فقط «ابژه‌ی بد» نیست. در این وضعیت، نگرانی برای دیگری، اندوه و میل به جبران امکان پیدا می‌کنند.


برای لوون، چنین حرکتی به این معنا نیست که ناگهان وریتی را کاملاً خوب و خودش را کاملاً بد بداند. این فقط شکل ِ معکوس ِ همان دوپاره‌سازی خواهد بود.


حرکت دشوارتر این است که بتواند بگوید: «از او ترسیده‌ام، به او رشک برده‌ام، جای او را خواسته‌ام و با این همه، او انسانی بوده که نمی‌توانم مرگش را فقط به وسیله‌ای برای آغاز زندگی خودم تبدیل کنم.»


در این خوانش، جبران نیز به معنای پاک‌کردن ِ گذشته یا آرام‌کردن ِ سریع ِ وجدان نیست. در سنت کلاینی، جبران با به‌رسمیت‌شناختن ِ آسیب و احترام به واقعیت ِمستقل ِ دیگری پیوند دارد، نه با این خیال که می‌توان هر اتفاقی را خنثی کرد و دوباره بی‌گناه شد.

آنچه لوون باید از دست بدهد، فقط یک یقین درباره‌ی وریتی نیست؛ تصویرِ خودش به عنوان فردی است که در تمام مدت بیرون از خشونت ایستاده و فقط حقیقت را کشف کرده است.


این از دست دادن، نوعی سوگ می‌طلبد: سوگ ِبی‌گناهی ِ کامل، سوگ ِ محبوب ِ کاملاً امن، و سوگ ِ آینده‌ای که قرار بود هیچ بدهی‌ای به گذشته نداشته باشد.


پایان فیلم ح‌لشدن ِ این تعارض را نشان نمی‌دهد. لوون زندگی تازه را انتخاب می‌کند، اما پرسشی را با خود می‌برد که دیگر نمی‌توان مطمئن بود خاموش خواهد ماند.


از خواندن ِ روایت ِ دیگری تا نوشتن ِ روایتی برای خود

برای من، یکی از ظریف‌ترین حرکت‌های داستان همین است: لوون در آغاز مأمور ادامه‌دادن ِ نوشته‌های وریتی است؛ در پایان، خودش تعیین می‌کند کدام روایت باید در زندگی تازه‌اش حضور داشته باشد و کدام روایت نباید شنیده شود.


دست‌نوشته را به جرمی می‌رساند؛ نامه را نزد خود نگه می‌دارد. بنابراین فقط خواننده‌ی دو روایت نیست. در سرنوشت ِ آن‌ها مداخله می‌کند.


از این منظر، همانندسازی او با وریتی فقط پوشیدن لباس یا گرفتن جای همسر نیست.

لوون نیز به کسی تبدیل می‌شود که میان متن و زندگی فاصله می‌اندازد، بخشی را آشکار می‌کند و بخشی را پنهان نگه می‌دارد. نه به این معنا که حتماً همان زن شده است، بلکه به این معنا که دیگر نمی‌تواند تمام مسئله‌ی تحریف را به زن دیگری نسبت دهد.

و ما نیز از این پرسش بیرون نمی‌مانیم.


می‌توانیم همچنان دربارهی دست‌نوشته و نامه بحث کنیم، اما لازم است به میل خود برای بستن ِ پرونده نیز نگاه کنیم. چرا اینقدر می‌خواهیم یک نفر کاملاً مقصر باشد؟ چه آرامشی در این قطعیت پیدا می‌کنیم؟ با تعیین ِ یک هیولا، از بررسی چه چیزی معاف می‌شویم؟

خوانش روانکاوانه قرار نیست اعلام کند حقیقت وجود ندارد. قرار است بپرسد وقتی حقیقت با میل ِ ما سازگار نیست، با آن چه می‌کنیم.

تبدیل‌کردن ِ دیگری به روایتی است که تراژدی ِ «وریتی» در این خوانش، فقط نرسیدن به حقیقت نیست.

بتوانیم با کمک آن، خودمان را تحمل کنیم.


و پرسش نهایی دیگر فقط این نیست که وریتی چه کسی بود.


پرسش این است:

اگر برای حفظ ِ تصویرِ خوب از خودمان، به بد بودن ِ کسی دیگر نیاز داشته باشیم، آیا واقعاً آماده‌ایم او را بشناسیم؟



منابع

منابع نظری و روانکاوانه


1- Brady, M., Tyminski, R., & Carey, K. (2012). To know or not to know: An application of Bion’s K and −K to child treatment. Journal of Child Psychotherapy, 38(3), 302–317. DOI: 10.1080/0075417X.2012.720103.

منبع بحث درباره‌ی دانستن، مخالفت با دانستن و دشواری ِ تحمل ِ معنای عاطفی ِ تجربه در چارچوب بیون.


2- Freud, S. (1920). A general introduction to psychoanalysis (G. Stanley Hall, Trans.). Horace Liveright.

منبع تمایز میان واقعیت روانی و واقعیت بیرونی و بحث دربارهی فانتزی و تعارضهای ناخودآگاه.


3- Freud, S. (1925). The “uncanny” (A. Strachey, Trans.). In Collected papers (Vol. 4, pp. 368–407). Hogarth Press. (Original work published 1919).

منبع مفاهیم «امر غریب»، همزاد و بازگشت ِ امر آشنایی که به شکلی بیگانه و تهدیدکننده تجربه می‌شود.


4- Lacan, J. (2006). The subversion of the subject and the dialectic of desire in the Freudian unconscious. In Écrits: The first complete edition in English (B. Fink, Trans., pp. 671–702). W. W.

Norton & Company. (Original work published 1966).

منبع بحث درباره‌ی میل، نسبت سوژه با «دیگری» و پرسش از جایگاه خود در میل ِ دیگری.


5- Melanie Klein Trust. (n.d.-a). Depressive position.

منبع توضیح موضع افسرده‌وار، تحمل همزمان عشق و نفرت، نگرانی برای دیگری و احساس مسئولیت در برابر آسیب.


6- Melanie Klein Trust. (n.d.-b). Envy.

منبع بحث دربارهی رشک و تمایز آن با حسادت عاشقانه در نظریه‌ی کلاین.


7- Melanie Klein Trust. (n.d.-c). Paranoid-schizoid position.

منبع مفاهیم دوپاره‌سازی، آرمانی‌سازی و جدا نگهداشتن ِ جنبه‌های خوب و بد ِ خود و دیگری.


8- Melanie Klein Trust. (n.d.-d). Reparation.

منبع بحث درباره‌ی جبران، به‌رسمیت‌شناختن ِ آسیب و نگرانی برای واقعیت مستقل ِ دیگری.


منابع مربوط به روایت فیلم و گفتوگو با سازندگان و بازیگران


1- Mangalindan, J. P. (2026, October 5). Making sense of the ambiguous ending of Verity. TIME.


2- Stivale, S. (2026, October 3). Verity cast reveals if they’re Team Letter or Team Manuscript—and Anne Hathaway has a strong opinion. Entertainment Weekly.


3- Thomas, L. M. (2026, October 3). Breaking down the ending of “Verity”. Cosmopolitan.


4- Utley, R. (2026, October 6). Verity ending explained: How that letter changed Lowen’s feelings, according to Dakota Johnson. CinemaBlend.



یادداشت: منابع نظری، پشتوانه‌ی مفاهیم روانکاوانه‌ی به‌کاررفته در مقاله‌اند. پیوند دادن این مفاهیم با شخصیت‌ها و موقعیت‌های فیلم، خوانش تفسیری این مقاله است؛ نه تشخیص بالینی شخصیت‌ها یا ادعای بیان ِ نیت قطعی سازندگان.


 
 
bottom of page