top of page

زبان و ما

از همان لحظه‌ای که با زبان تماس پیدا می‌کنیم، دیگر آن آدم سابق نیستیم. زبان همچون روحی پنهان در تار و پود روان ما جریان می‌یابد. واژه‌ها صرفاً آواهایی برای برقراری ارتباط نیستند؛ هر کلمه حامل جرقه‌ای از خاطره، احساس، میل یا زخمی است که گاه حتی بر خودمان نیز ناشناخته مانده است.

زبان پلی است که ذهن آگاه ما را به ژرفای ناخودآگاه پیوند می‌دهد؛ پلی که از مه‌آلودترین بخش‌های روان می‌گذرد و آنچه را که خاموش مانده بود، به عرصه حضور می‌آورد.

 

در تاریکیِ این مسیر، فروید نخستین کسی بود که جرئت کرد به پژواک‌های زبان گوش فرا دهد. او شنید که چگونه لغزش‌های زبانیِ جزئی، دروازه‌هایی به سوی امیال سرکوب‌شده می‌گشایند. نامی فراموش‌شده، کلمه‌ای نابجا، یا جمله‌ای ناخواسته؛ همگی خطاهایی ظاهراً بی‌اهمیت، اما در باطن، نشانه‌های روانی بودند که در جستجوی صدایی برای بیان خویش بود.

ناخودآگاه، حتی در رویاها، به زبان نمادها سخن می‌گوید؛ زبانی پیچیده و چندلایه، و در عین حال عمیقاً انسانی. فروید آشکار ساخت که به زبان آوردنِ این حقایقِ ناگفته، خود سرآغازِ التیام است. چرا که رنج، آنگاه که بیان شود، دیگر تنها نیست؛ دردی که واژه‌ای می‌یابد، دردی است که می‌توان آن را در آغوش کشید.

 

با این حال، در پسِ این ساحتِ فردی، جهانی وسیع‌تر در جریان است. یونگ ما را به قلمرو «ناخودآگاه جمعی» رهنمون شد؛ جایی که میراث هزاران سال تاریخ، در قالب کهن‌الگوها به حیات خود ادامه می‌دهد. اسطوره‌هایی که در فرهنگ‌ها و اعصار گوناگون تکرار می‌شوند: قهرمانانی که رهسپار سفر می‌شوند، مادرانی که هم‌زمان حامل زخم و مهرند، و پیران خردمندی که در لحظات سردرگمی پدیدار می‌گردند.

رویاهای ما بازآفرینیِ این قصه‌های کهن هستند. هر تصویر در رویا، پژواک‌دهنده‌ی زبانِ باستانیِ روانِ انسان است؛ زبانی که فراتر از واژه‌های روزمره، از طریق نمادها و تصاویر با ما سخن می‌گوید، و درمانگر، همچون خواننده‌ای صبور، می‌نشیند تا معنای آن را رمزگشایی کند.

 

پیش از آنکه انسان‌ها زبانِ ساختارمند را بیاموزند، بر این باور بودند که کلمات دارای قدرت‌اند. در ذهنِ جادوییِ انسان‌های باستان، نامِ هر چیز دربردارنده‌ی ذاتِ آن بود؛ دانستنِ نام، به معنای در اختیار داشتنِ خودِ آن موجودیت بود. حتی امروز نیز این جادو در اصطلاحات روزمره‌ی ما زنده است. وقتی می‌گوییم «زبانم لال» (اصطلاحی برای دفع بدیمنی)، همچنان بر این باور صحه می‌گذاریم که کلمات می‌توانند آینده را شکل دهند. با پیدایش خط، ذهن انسان دگرگون شد. اندیشه از زندان فراموشی رهایی یافت و سفری را از دیوارهای غار تا کتابخانه‌های مدرن آغاز کرد. واژه‌ها صرفاً برچسب‌هایی برای جهان نیستند؛ آن‌ها خودْ آفرینندگانِ جهان ما هستند.

 

لاکون با دیدگاهی رادیکال‌تر، پرده از رابطه ساختاری میان زبان و ناخودآگاه برداشت. از نظر او، ناخودآگاه صرفاً فضایی نیست که گاه‌به‌گاه از طریق زبان پدیدار شود، بلکه از خودِ زبان ساخته شده است. ذهن‌های ما شبکه‌هایی از نشانه‌ها و تفاوت‌ها، و زنجیره‌هایی از کلمات هستند که هویت و معنا را می‌سازند.

حتی وقتی می‌گوییم «من»، این واژه ساده دربردارنده روایت‌ها، تعاریف و کلمات بی‌شماری است که در طول سال‌ها انباشته شده‌اند. رویاها، لغزش‌های کلامی و سکوت‌ها همچون متن‌هایی هستند که با تارهای ناخودآگاه بافته شده‌اند؛ و روان‌کاو به خواننده‌ای بدل می‌شود که هم به کلمات گوش می‌سپارد و هم به فضاهای میان آن‌ها.

 

اما بیون به لحظه پیدایش زبان در درون ما توجه کرد؛ همان‌جایی که نوزاد، بی‌آنکه کلامی بر زبان راند، سرشار از هیجان‌های خام است. درد، گرسنگی، ترس؛ همگی بی‌شکل و سهمگین. مادر این هیجان‌ها را در آغوش می‌گیرد، به آن‌ها معنا می‌بخشد و به کودک بازمی‌گرداند. آنگاه که می‌گوید: «عزیزم گرسنه‌ای؟ حالا شیرت را می‌خوری»، نخستین بذرهای اندیشه و کلام در ذهن نوزاد کاشته می‌شود.

بدون این ترجمه مهرآمیز، فرد ممکن است در تمام طول عمر در طوفان‌های هیجان‌های خام سرگردان بماند. درمانگر آن ظرفِ امن را بازآفرینی می‌کند، به دردِ خام معنا و زبان می‌بخشد و به آرامی به روان می‌آموزد که چگونه مترجمِ خویشتن باشد.

 

کریستوا ما را به یاد لایه‌های پیشاکلامیِ زبان می‌اندازد؛ جایی که پیش از شکل‌گیری کلماتِ ساختارمند، زبان از طریق موسیقیِ آواها، لحن، ریتم و ارتعاشات بدن متولد می‌شود. شعر همان جایی است که این موسیقی از نو زاده می‌شود؛ جایی که ناخودآگاه، بی‌آنکه در بندِ دستور زبانِ خشک و صلب گرفتار شود، خود را ابراز می‌کند.

گاه شنیدنِ تنها چند واژه آهنگین، بی‌آنکه دلیلش را بدانیم، اشک به چشمانمان می‌آورد؛ زیرا شعر، زبانِ نیمه‌آگاهِ بدن و روان را بیدار می‌کند؛ همان زبانی که همچنان در پسِ کلمات پنهان است.

 

زبان دو چهره دارد: هم می‌تواند آشکار کند و هم پنهان. ما از طریق زبان به خود معنا می‌بخشیم، اما گاهی در بندِ همین معانی گرفتار می‌شویم. درمانگر باید نه تنها به آنچه گفته می‌شود، بلکه به آنچه ناگفته می‌ماند نیز گوش فرا دهد؛ به مکث‌ها، تکرارها، لغزش‌های کلامی و لرزش‌های ناخودآگاه.

گاه سکوتِ بیمار گویاترین پیام است. گاهی یک جمله ساده و کوتاه، قفلِ سال‌ها رنج را می‌گشاید؛ همان لحظه‌ای که بیمار می‌گوید: «گمان می‌کنم از مادرم خشمگینم، چون مرا ترک کرد.» نام‌گذاری، آغازِ رهایی است.

 

شاید در نهایت، رازِ هستیِ انسان همین باشد: ما موجوداتی هستیم که با کلمات زاده می‌شویم، با کلمات رنج می‌کشیم و با کلمات شفا می‌یابیم. هر کلمه، پلی میان تاریکی و روشناییِ روان است.

ما با سخن گفتن، جهان خود را می‌آفرینیم. و هر بار که آوایی از دلِ سکوت برمی‌خیزد، روان فرصتی تازه برای یافتن معنا می‌یابد. در آن عملِ نام‌گذاری، امید به رهایی زاده می‌شود.

bottom of page